داستانک" آسمانِ زمین "

خرید بک لینک

داستانکی به نام " آسمانِ زمین "


نگران بود؛ نگرانِ نگران؛ اما آمده بود با پای امید و دلِ اشتیاق ،

و نگاهش را می کشاند به دست هایی


از جنس طلا که آسمان را نشان می دادند و در میان آن دو مناره،

گنبدی بود به نام " آسمانِ زمین " .


چیزی نگذشت. سلام داد. داخل شد .

من دیگر ندیدمش؛ اما حتما آرام شده بود؛ آرامِ آرامِ آرام ؛


چراکه در بارگاه دلارام، اولین هدیه، آرامش دل است،


وبعد از یکی – دوساعت، دوباره دیدمش؛

اما این بار در قلب جمعیتی ناآرام که رهایش نمی کردند.


نگاهم را کشاندم به دست هایی از جنس طلا که آسمان را

نشان می دادند و به آسمان زمین ،


و گوش دلم را سپردم به نغمه ی نقاره ها

در حالی که زیر دوش اشک، غسل زیارت می کردم.


همهمه بود و همهمه بود. هنگامی پر از هنگامه بود.


همه با هم می گفتند:


باز هم یکی شفا گرفت.

پروازعشق...

ما را در سایت پروازعشق دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 14:58

صفحه بندی