داستانکی به نام " آسمانِ زمین "
نگران بود؛ نگرانِ نگران؛ اما آمده بود با پای امید و دلِ اشتیاق ،
و نگاهش را می کشاند به دست هایی
از جنس طلا که آسمان را نشان می دادند و در میان آن دو مناره،
گنبدی بود به نام " آسمانِ زمین " .
چیزی نگذشت. سلام داد. داخل شد .
من دیگر ندیدمش؛ اما حتما آرام شده بود؛ آرامِ آرامِ آرام ؛
چراکه در بارگاه دلارام، اولین هدیه، آرامش دل است،
وبعد از یکی – دوساعت، دوباره دیدمش؛
اما این بار در قلب جمعیتی ناآرام که رهایش نمی کردند.
نگاهم را کشاندم به دست هایی از جنس طلا که آسمان را
نشان می دادند و به آسمان زمین ،
و گوش دلم را سپردم به نغمه ی نقاره ها
در حالی که زیر دوش اشک، غسل زیارت می کردم.
همهمه بود و همهمه بود. هنگامی پر از هنگامه بود.
همه با هم می گفتند:
باز هم یکی شفا گرفت.
ما را در سایت پروازعشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 130